من با اون

من با اون کلبه ای ساختم برای زندگی مجازی

راستی تولدم مبارک پیرمرد



==================================


ا وا مگه تولدته؟! به خدا یادم رفته بود.

با اینحال مبارک باشه. 

چه کار خوبی کردی پست گذاشتی.

نوشته شده در یکشنبه 14 تیر‌ماه سال 1394ساعت 10:55 ق.ظ توسط آقا و خانم خونه نظرات (0)|

سلام خانمی

یکی دو روزه که نمی دونم چرا اینقدر دلم هواتو کرده. 

خدا رو شکر این کلبه رو داریم که بیائیم خودمونو تخلیه روانی کنیم. 

امروز نشستم کلی از پست های قبلی رو خوندم و رفتم تو عالم مجردی. 

عالمی که دیگه تکرار نمیشه. روزهایی دست نیافتنی. 

وقتی یادم میاد که هر دوتامون متاهلیم خوشحال میشم. 

این خیلی خوبه که حسابی درگیر زندگی شدیم. دیگه واسه خودمون بزرگ شدیم،‌ نه؟ 

یکی دو سال دیگه هم چنان غرق بچه داری میشیم که ... (نمی دونم چه حسی داره. تجربه نکردم) 

امیدوارم همیشه خبرای خوش زندگیتو بشنوم. 

============================================================

سلام آقای خونه. خوبیییییییییییییییی؟

منم وقتی خاطرات قبل و مرور میکنم همش میگم یادش بخیر. جدا دورانی داشتیم. چقدر خوش بودیما. الانم در کنار خانواده کوچیکمون خوش هستیم ولی انگار اون خوشی بدون مسولیت ی چیز دیگه بود.


خدا رو شکر میکنم که جفتمون خوشبختیم. و تونستیم معنای واقعی آرامش حس کنیم.

ولی من هنوز باور ندارم که بزرگ شدم. نمیخام که باور کنم. ولی فکر کنم وقتی بچه دار بشم این حس ناخودآگاه بهم منتقل میشه.


ایشالا که هر روز به خوشی و شادیهات اضافه بشه. و هر چی از خدا میخای بهت بده.


نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1391ساعت 08:58 ق.ظ توسط آقا و خانم خونه نظرات (0)|

سلام 

الان چندین ماهه که خانومی رفته سر خونه و زندگیش. منم که حسابی درگیرم.  

گاهی وقتا از طریق کامنت از حال همدیگه با خبر میشیم. خدارو شکر وضع هر دومون خوبه و راضی هستیم. 

همونطور که قبلاْ هم گفتم ما این خونه رو حفظ کردیم که گاهی بهش پناه بیاریم و فارغ از زندگی واقعی یه احوالی از هم بپرسیم. همین .  

قابل توجه اونایی که می گفتند این نوع ارتباط آخر و عاقبت نداره: این احوالپرسی هیچ تاثیری در زندگی شخصیمون نداشته و نداره. هر دومون عاشق همسرامون هستیم و زندگیمونو دوست داریم.  

ارتباط الان ما مثل ارتباط دو تا همکلاسی قدیمی یا دو تا همکاره. و این نمی تونه تاثیر منفی روی زندگی ما بذاره. 

به هر حال دلم برای نوشتن و این خونه تنگ شده بود ، گفتم به این بهانه سلامی هم عرض کرده باشم.

نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر‌ماه سال 1391ساعت 09:20 ق.ظ توسط آقا و خانم خونه نظرات (0)|

بالاخره خانم خونه هم رفت خونه بخت. 

خدا رو شکر که دعاهام نتیجه داد. البته بماند که چقدر حرصم داد تا تونست بهترین خواستگارو انتخاب کنه. 

اوایل یه جورایی داشت اشتباه می رفت. نمی دونم چی شد که سرش به سنگ خورد و حواسشو جمع کرد. 

به هر حال الان دیگه خانمی وارد زندگی مشترک شده. امیدوارم که خوشبخت و سعادتمند بشند. 

حالا دیگه هر دوتامون صاحب خونه و زندگی واقعی شدیم و سرمون به زندگی خودمون بند شده. ولی طبق قراری که از اول با هم گذاشته بودیم، این خونه همچنان پا برجاست. گاهی (شاید چند ماه یه بار) سری می زنیم و در عالم تنهایی خودمون از همدیگه خبر می گیریم. 

به امید خوشبختی همه جوونا. 

========================================================== 

سلام به اقای خونه. اح.وال شما؟ 

بخاطر همه راهنمایی ها و کمکات ممنونم. خیلی خوبی کردی در حقم. ممنونم عزیزش!!! 

فکر نمیکنم اینطرف عید بتونم بیام نت. ولی بعد عید حتما میام خونمون و سر فرصت همه چی و برات تعریف میکنم. 

بازم ممنون

نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1390ساعت 08:31 ق.ظ توسط آقا و خانم خونه نظرات (0)|

سلام به اقای خونه. امیدوارم که حالت خوبه خوب باشه و زندگی به کامت باشه. چیزی ندارم بگم جز اینکه هر وقت میام اینجا یاد خاطرات شیرینمون میفتم و دلم حسابی برات تنگ میشه. 

 

دلم میخاست روزای خوش قبل تموم نمیشد و همیشه لبخند پلید و رو لبهات میدیدم. البته میشنیدم و ارزوی همیشگیتو به زبون میوردی که ای ...... 

 

تا همیشه دوستت دارم. چقدر بزرگ شدی عزیزمممممممممم.بوس

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1390ساعت 09:53 ق.ظ توسط آقا و خانم خونه نظرات (0)|

  1    2    3    4    5    ...    11  >>

Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design
Specific
Others